گفتگوی خواندنی با مسئول بسیج حوزه خدیجه کبری(س)
تاریخ: ۲۲:۰۰ :: ۱۳۹۸/۰۵/۲۳
مرحومه «مرضیه اعیان» بزرگ بود، اما غریب/ رهبری که «این عمار» گفت، آرام و قرار نداشت

به مناسبت ایام اولین سالگرد درگذشت مرحومه مرضیه اعیان، با یکی از همراهان این بانوی انقلابی در فعالیت های فرهنگی به گفتگو پرداختیم.

به گزارش میبدما؛ خانم امینیان مسئول بسیج خواهران حوزه خدیجه کبری(س) شهرستان میبد در گفتگو با خبرنگار میبدما، به تشریح ابعاد شخصیتی خانم مرضیه اعیان بانوی فعال فرهنگی پرداخته است که در ادامه این گفتگو را می خوانید:

از چه زمانی با خانم اعیان آشنا شدید؟
از حدود سال ۹۱ و در جلسات دوره های امام شناسی باهم آشنا شدیم، البته با دوست مشترکی که داشتیم بیشتر به هم نزدیک شدیم. اوایل دوره به خاطر سؤالات زیادی که سر کلاس میپرسیدم ایشان (و البته سایرین) خیلی کلافه می شدند. بعدها نیز با خنده همین را می گفتند و از من حلالیت می طلبیدند. خیلی هم زود به هم نزدیک و صمیمی شدیم.

خصوصیات اخلاقی و رفتاری ایشان چگونه بود؟
آنقدر جاذبه داشت و خواستنی بود که هر جا پا می گذاشت همه مثل پروانه دورش جمع می شدند. حقیقتاً اخلاص داشت و همین عامل جذب بود برایش.
اگر چیزی را حق تشخیص می داد در رسیدن به آن هیچ ملاحظه ای نداشت. گاهی پیش می آمد که برخی ایشان را به خاطر این روحیه شماتت یا مسخره میکردند ولی در او اثر نداشت مثلاً مورد انتخابات، پرهیز جدی از مجالس لهو، اهتمام به نماز اول وقت و …
هر جا که بود برنامه اش را با نماز تنظیم میکرد در جلسات اتفاق میافتاد که جلسه را ترک میکرد برای نماز اول وقت. آدم بسیار قانعی بود، زحمت زیادی میکشید اینکه با همسرشان دو حقوق داشتند، یکی را حتماً وقف کار فرهنگی میکرد.
در امور خیریه هر وقت برای تهیه جهیزیه، سبد کالا، کار فرهنگی، تأمین بودجه دوره های علمی و آموزشی، عقیقه نیمه شعبان و… به در بسته میخوردیم، فقط کافی بود زنگ بزنیم، نمیگذاشت حرفمان تمام بشود هر جور بود ما را پشتیبانی میکرد. وقتی زبان به تشکر و ابراز شرمندگی میگشودیم چنان با شوخی و محبت بحث را عوض میکرد که انگار کمکی نکرده است.
اخلاص بسیار و گوش شنوایی داشت، بااینکه همسرش بیمار بود، خودش مشکلات جسمی داشت، بچه داشت، ولی بازهم برای بچه هایی که به ایشان رجوع میکرد، وقت میگذاشت. کار هایی میکرد که هیچ روانشناس و مشاوری نمیتوانست انجام دهد. دخترانی که در آستانه ازدواج بودند و یا به مشکلی خورده بودند امیدشان به ایشان بود و اتفاق افتاده بود که برخی از دوستان میگفتند اگر خانم اعیان نبود نمیتوانستیم از فلان مشکل بیرون بیاییم. حدومرزی هم برای این کمک کردن قائل نبود.

خانم اعیان را به فعالیت فرهنگی و اصولاً کار در حوزه کتاب می شناسند، در این مورد توضیح دهید؟
۱۲ سال بود که سرطان داشتند ولی با توسل به شهید ابراهیم هادی و نظر لطفی که به ایشان شده بود، توانستند تا آخرین روزهای زندگی با قوت به فعالیت خود ادامه دهند. تعریف میکرد: در بیماری سرطان، وقتی برای جراحی اولیه رفتم خیلی اذیت شدم، بهبود پیدا نمیکردم بعد از مدتی دکتر گفت که بیماری کنترل نشده و برای مشخص شدن برنامه درمانی باید دوباره عکس بگیریم. میگفت عکس شهید ابراهیم هادی را در بغل گرفته بودم و به شهید التماس کردم که از تخت بیمارستان نجاتم دهد، در عوض من هم تا آخر عمر، امر شهدا را زنده نگه میدارم. وقتی نتیجه گرافی را پیش دکتر بردم دکتر گفت: شما نیازی به شروع مجدد شیمی درمانی نداری و میتوانی به زندگی عادی برگردی فقط هر ۶ ماه یکبار باید برای چکاب بیایید. سر همین موضوع هم خودش را وقف این راه کرده بود. به هر بهانه ای کتاب می خرید و هدیه می داد، با نشر هادی ارتباط داشت کتابها را با ۳۰ یا ۴۰ درصد تخفیف میگرفت و در سطح شهر با ۵۰ درصد تخفیف میفروخت البته اسمش ۵۰ درصد بود، به هر بهانه یا مناسبتی سعی میکرد کتابها هدیه به دست مردم برسند، فقط برایش خوانده شدن کتابها مهم بود و این را از کسانی که کتاب را میگرفتند درخواست میکرد.

ایشان فعالیت های سیاسی پر رنگی هم داشتند.
بله، وقتی نیاز میشد، به خاطر اولویتی به نام نظام اسلامی، همه چیز را کنار میگذاشت. حرف امام را مرتب یادآوری میکرد: «حفظ نظام اسلامی از اوجب واجبات است، حتی از حفظ جان امام زمان واجبتر است.» از خواهرشان که خیلی زیاد با ایشان صمیمی بودند شنیدم که در زمان انتخابات برای پایشان مشکلی پیش آمده بود. وقتی گله کرده بودند که چرا به من سر نمیزنید، ایشان گفته بود: پای شما مهمتر است یا حفظ و تقویت نظام؟ اینجا دیگر باید همه چیز را کنار گذاشت و به این امر مهم رسید.
وقتی پیشنهاد میدادیم که برای مجلس یا شورای شهر کاندید شود، برافروخته میگفت هیچوقت نمیخواهم عکسم روی درودیوار شهر باشد. اصرار به دیده نشدن داشت میگفت عنوان به من ندهید دیگران عنوان را بپذیرند کارهایش با من.
روی مسائل سیاسی جامعه خیلی حساسیت داشتند، یادم می آید یکی از مسئولین حرفی زده بود و حاشیه ای درست شده بود. کنار ایشان بودم که تلویزیون خبرش را پخش میکرد برافروخته شده بود و میگفت من سرطان ندارم، اینها سرطان هستند که به جان این ملت و نظام افتادهاند، بمیرم برای غربت آقا ( به لهجه شیرین یزدی میگفت: الهی جونم در آد)

نگاهشان به ولایت فقیه چگونه بود؟
زمانی که رهبری فرمودند «این عمار …» دیگر آرام و قرار نداشت، هر جا هم بحثی میشد که باید طرفِ خودش را متقاعد به حرکتی بکند، میگفت: مگر نشنیدید که آقا فرمودند أین عمار؟ منتظر چه هستید.
دوره اول که بیماریشان شدت گرفته بود از او پرسیده بودند چه آرزویی داری گفته فقط آرزو به دلم که یکبار از نزدیک آقا را ببینم.
دخترهای صالحینش به تکاپو افتادند برای دفتر حضرت آقا نامه نوشتند و اصرار کردند، پس از مدتی نه چندان کوتاه از دفتر مقام معظم رهبری تماس گرفتند که زمان ملاقاتی فراهم شده است، درست روزهایی که باوجود مشکل جسمی عازم زیارت اربعین شده بود؛ و دیدارش با محبوب به قیامت افتاد…

روی موضوع حجاب و عفاف چقدر حساسیت داشتند؟
به شدت روی حجاب حساس بود. ولی هیچوقت هم ندیدم که به طور مستقیم به کسی تذکر بدهد. اطرافش خانمهای کم حجاب و به ظاهر بی اعتقاد هم وجود داشتند، جاذبه عجیبی داشت و این بچه ها را دفع نمیکرد. بعد از فوت ایشان بود که با یکی از همین دخترخانمها برخورد داشتم. دختر میگفت کاش مادرم را از دست دادم بودم ولی خانم اعیان زنده بود. هر دو هفته یکبار هم به یزد میرود و سر مزار ایشان فاتحه میخواند.
آنقدر روی موضوع حجاب و عفاف و حیا حساسیت داشت که در بیماری هم اصرارش این بود که پزشک مرد معاینه اش نکند. بیشترین مخاطبش هم جوانها بودند. در مورد حجاب و عفاف همه میدانستند که ایشان در عروسی هایی که رعایت شئون نمیشود شرکت نمیکند. بچه هایی که دوست داشتند که عروسی ایشان با حضور خانم اعیان باشد، حتی اگر در مقابل خانواده خود باید می ایستادند، عروسی خود را با حفظ مسائل شرعی برگزار میکردند. به عنوان مثال در تالار و با مولودی خوانی انجام میدادند و از ایشان دعوت میکردند حضور یابد. ایشان هم خیلی شیک و مجلس گرمکن در عروسی حضور می یافت و بچه های دیگر را هم همراه خود میبرد. به نوعروس های دوست و فامیل سر میزد و هدیه میبرد جمع های دوستانه را با بچه های صالحینش میرفت.

طبیعتاً از نشانه های مومن، دشمنی با دشمنان نظام و انقلاب است، در این مورد موضعی داشتند؟
حس استکبارستیزی عجیبی داشت. روی تولید داخلی و ملی هم نظر بسیار خاصی داشت. ایشان شاید بهترین جهیزیه را برای دخترش گرفت و همه را هم ایرانی گرفت. در دوران آخر بیماری قرار بود قطعهای برای شیمی درمانی در بدن ایشان قرار بگیرد که از طریق آن دارو به رگ اصلی تزریق شود. عمل موفقیتآمیز نبود، قطعه خریداری شده را نتوانستند در بدن ایشان قرار دهند. دفعه بعد که رفته بودند دکتر و بازهم موفق نشده بودند، میخندید و میگفت اینها نمیدانند که چرا موفق نمیشوند، این قطعه ساخت آمریکا است، من با سلول سلول بدنم از آمریکا متنفرم و بدنم این را قبول نمیکند. بار بعد با هر سختی بود در تهران این قطعه را در بدن ایشان گذاشته بودند، برگشته بود و گریه میکرد که وقتی از دنیا رفتم، این را از بدن من درآورید و با این قطعه آمریکایی مرا خاک نکنید.

نقش شهید حسن انتظاری در زندگی ایشان چگونه بود؟
شهید حسن انتظاری عضو زنده زندگی ایشان بود. هیچوقت غایب نبود و برای ایشان همیشه حاضر بود. انگار این آدم را میبیند و کنار خودش احساس میکند. بین بچه های اطراف ایشان هم همین اتفاق افتاده بود، وقتی به مشکلی برمیخوردند، میگفتند برای حسن – انتظاری- ۵ صلوات بفرستید درست میشود. خودشان هم همیشه تأکید بر فرستادن صلوات داشتند. میگفت زیاد هم نفرستید، چند صلوات با حضور قلب و کامل بفرستید درست میشود. همیشه تأکید داشت که شهید انتظاری آدمی معمولی بود و دنبال خاص بودن و خود را نشان دادن نبود. میگفت یکی از چیزهایی که شهید حسن را از دیگران متفاوت کرد، این بود که به پدر و مادرش بی اندازه خدمت میکرد. به همسایه ها خدمت میکرد و مشکلاتشان را رفع میکرد. بعد از برگشت از جبهه هم هر کاری روی زمین مانده بود انجام میداد. با شهید انتظاری کاملاً زندگی میکرد. ایشان آنقدر این موضوع را جا انداخته بود که همه به شهید انتظاری شهید حسن میگفتند.

شنیده شده ایشان به نیازمندان بسیار کمک می کردند؟
قاطعانه میگویم الگوی مجسمی مانند ایشان کم پیدا میشود. یتیم نواز بود. اگر به یتیمی دسترسی پیدا میکرد به صورت ویژه رسیدگی میکرد. اتفاق افتاده بود که برای خانواده ای که سه بچه یتیم داشت، برنامه ویژه میگذاشت و هر جا خبری بود آنها را هم میبرد. به بچه های سادات اهتمام ویژه تری داشت. یکبار با خانوادهای برخورد داشتیم که زن سیدی پنجمین بچه خود را حامله بود. قرار بود نوزادش را بعد از تولد بفروشد تا بتواند از پولش زندگی خودش را بگرداند. با شنیدن این موضوع برافروخته شد و گفت میفهمید چه میگویید: بچه سادات در خانه دیگری برود نسلش تباه میشود و راه افتاد به دادن قرضهای قابل توجه این خانواده و راه انداختن آنها و رفع مشکلات آنها که بچه سید از مادر و خانوادهاش جدا نیفتد.

و روزهای آخر چگونه گذشت؟
در زمان بیماری خیلی مظلوم واقع شد، اواخر که برای عیادت ایشان به منزلشان میرفتم کتاب معاد استاد طاهرزاده را میخواند. پرسیدم چرا این کتاب را دوباره را میخوانید؟ میگفت باید کمی خودم را آماده کنم و باید راه بیفتم به سمت مقصد.
مرضیه اعیان بزرگ بود اما غریب… آلان هم خیلی بیشتر از اینها باید به خانواده شان عنایت شود این خانواده با تقدیم شهید و جانباز و مجاهدانی چون حسن انتظاری، علیمحمد دهقانی و مرضیه اعیان خیلی به گردن ما حقدارند.