آرشیو موضوع : داستانک

داستانک: یافتن ساعت پیرمرد در انبار کاه

بارجین ما روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از ...
ادامه مطلب

داستانک: خدا پیش شما چقدر اعتبار دارد؟!

گفت: عباس آقا با این درآمدت زندگیت میچرخه؟ گفتم: خدا رو شکر ،کم وبیش میسازیم.خدا خودش میرسونه. گفت : حالا ما دیگه غریبه شدیم لو نمیدی! گفتم: نه یه خورده قناعت میکنم گاهی اوقات هم کار دیگه ایجور بشه انجام میدم ،خدا بزرگه نمیذاره دست خالی بمونم. گفت: نه. راستشو بگو گفتم: هر وقت کم آوردم یه جوری حل شده.خدا رزاقه، میرسونه. گفت: ای بابا ما نامحرم نیستیم. راستشو بگو دیگه! گفتم: حقیقتش یه یهودی توی بازار هست هر ماه یه مقدار پول برام میاره  کمک خرجم باشه. گفت: آهان. ناقلا دیدی گفتم. حالا شد یه چیزی.حالا فهمیدم چطور سر میکنی. گفتم مرد حسابی سه بار گفتم خدا میرسونه باور نکردی یک بار گفتم یه یهودی میرسونه باور کردی. یعنی خدا ...
ادامه مطلب

ماجرایی جالب از شدت ورع و حیاء میرداماد

شب هنگام ؛ محمد باقر – طلبه جوان - در اتاق خود مشغول مطالعه بود که  به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت   به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد  و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود  در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد  ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی! محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که   اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد… شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این ...
ادامه مطلب

داستانک: «ما چقدر زود باور هستیم»!

دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را مي‌گذراند به خاطر پروژه‌اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل سخت يا حذف ماده شيميايي «دي هيدورژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براي اين درخواست خود، دلايل زير را عنوان کرده بود: 1-مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مي‌شود. 2- عنصر اصلي باران اسيدي است. 3-وقتي به حالت گاز در مي‌آيد بسيار سوزاننده است. 4- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد مي‌شود. 5-باعث فرسايش اجسام مي‌شود. 6-حتي روي ترمز اتومبيل‌ها اثر منفي مي‌گذارد. 7-حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است. از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلي علاقه‌اي نشان ندادند و ...
ادامه مطلب

داستانک: جهانگرد و زاهد

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند ​وقتی وارد اتاق شد جز چند کتاب و چند ظرف ساده چیزی ندید​ جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟ زاهد گفت: ​وسایل زندگی​ تو کجاست؟ جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم​!
ادامه مطلب

داستانک: نصیحت پیرمرد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!! باتشکر از: داود شکوهی
ادامه مطلب

داستانک: کداممان امل تریم؟!

گفت: آخه این چیه سرت کردی؟! مثل اُمُّل ها… مثل اینکه قرن ۲۱ ایم … شبیه مردم عصر حجر می گردی!! گفتم: واقعاْ؟! عصر حجر یعنی کِی؟! … گفت: چه میدونم… ۱۴ قرن پیش! گفتم: ۱۶ قرن پیش عصر حجرتره یا ۱۴ ؟! گفت: معلومه ۱۶ گفتم: پس شما با این حساب باید اُمُّل تر باشید که مثل مردم ۱۶ قرن پیش می گردید! اونم زمانی که بهش می گفتن عصر جاهلیت!! دیگه از اسمش هم پیداست که چقدر اُمُّلیه… دیگه پی اش رو نگرفت گذاشت رفت… . . . و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی – احزاب ۳۳ و به همسرانت بگو خود را مانند زنان جاهل نیارایند
ادامه مطلب

داستانک: ساختن دنیا یا ساختن آدم‌ها؟!

پدر روزنامه می خواند. اما پسر کوچکش مزاحم می شود. پدر صفحه ای از روزنامه با عکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد و به پسر داد و گفت ببینم می تونی جهان را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل برگشت. پدر پرسید: جغرافی بلدی؟ چگونه این نقشه را چیدی؟ پسر گفت: نه، پشت این صفحه عکس یک آدم بود. وقتی آن آدم را دوباره ساختم، دنیا را هم ساختم. باتشکر از داود شکوهی
ادامه مطلب

داستانک: خط مرزی

باتشکر از: داود شکوهی مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟" او می گوید: "شن!" مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند؛ ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد .... هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا ... . این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور ...
ادامه مطلب

جستجو

  • آرشیو اخبار

    تیر ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        تیر »
     12345678910111213141516171819202122232425262728293031  
  • بایگانی

  • اشتراک در سایت

    فید مطالب سایت فید قسمت نظرات

    برای اطلاع از به روز رسانی ایمیل خود را وارد کنید .

    آموزش خبرنگاری

    پایگاه خبری مرحوم یحیی زاده

    پایگاه خبری نارین نیوز

    پایگاه خبری برج نیوز

    پایگاه خبری میبد خبر

    بیمارستان میبد

    پدیده کارگستر

    تمام حقوق این سایت برای © 2017 شبکه مجازی میبدما. محفوظ است.
    طرح و میزبانی آرمان پردازان کویر