1. مطالب منتشر شده در دسته ی "داستانک"
داستانک: یافتن ساعت پیرمرد در انبار کاه

بارجین ما روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد […]

داستانک: خدا پیش شما چقدر اعتبار دارد؟!

گفت: عباس آقا با این درآمدت زندگیت میچرخه؟ گفتم: خدا رو شکر ،کم وبیش میسازیم.خدا خودش میرسونه. گفت : حالا ما دیگه غریبه شدیم لو نمیدی! گفتم: نه یه خورده قناعت میکنم گاهی اوقات هم کار دیگه ایجور بشه انجام میدم ،خدا بزرگه نمیذاره دست خالی بمونم. گفت: نه. راستشو بگو گفتم: هر وقت کم […]

ماجرایی جالب از شدت ورع و حیاء میرداماد

شب هنگام ؛ محمد باقر – طلبه جوان – در اتاق خود مشغول مطالعه بود که  به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت   به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد  و سپس دختر که شاهزاده […]

داستانک: «ما چقدر زود باور هستیم»!

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان […]

داستانک: جهانگرد و زاهد

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند ​وقتی وارد اتاق شد جز چند کتاب و چند ظرف ساده چیزی ندید​ جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟ زاهد گفت: ​وسایل زندگی​ تو کجاست؟ جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم​!

داستانک: نصیحت پیرمرد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!! باتشکر از: داود شکوهی

داستانک: کداممان امل تریم؟!

گفت: آخه این چیه سرت کردی؟! مثل اُمُّل ها… مثل اینکه قرن ۲۱ ایم … شبیه مردم عصر حجر می گردی!! گفتم: واقعاْ؟! عصر حجر یعنی کِی؟! … گفت: چه میدونم… ۱۴ قرن پیش! گفتم: ۱۶ قرن پیش عصر حجرتره یا ۱۴ ؟! گفت: معلومه ۱۶ گفتم: پس شما با این حساب باید اُمُّل تر […]

داستانک: ساختن دنیا یا ساختن آدم‌ها؟!

پدر روزنامه می خواند. اما پسر کوچکش مزاحم می شود. پدر صفحه ای از روزنامه با عکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد و به پسر داد و گفت ببینم می تونی جهان را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع بعد پسر با نقشه […]

داستانک: خط مرزی

باتشکر از: داود شکوهی مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد: “در کیسه ها چه داری؟” او می گوید: “شن!” مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند؛ ولی […]

قالب خبری