اختصاصی/ گفتگوی خواندنی میبدما با آزاده سرافراز میبدی که در 13 سالگی اسیر شد؛
تاریخ: ۱۱:۰۲ :: ۱۳۹۶/۱۲/۱۷
مجید دهقانی: برای رفتن به جبهه، زیر صندلی مخفی شدم و تا اهواز رفتم/ در ۱۳ سالگی اسیر و ۲۱ سالگی به ایران برگشتم/ شعار مرگ بر صدام من موجب خنده عراقی ها شد

حاج مجید دهقانی در سن 13 سالگی و با تلاش زیاد بالاخره راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و در همان ایام بود که به اسارت نیروهای بعثی عراق در آمد.

به گزارش میبدما؛ یکی از صفحات پر رنگ مقاومت و ایثار ایرانیان انقلابی در دفاع مقدس، دوران اسارت رزمندگان بود در عمق خاک عراق و در محاصره بعثی های عراقی، که این محور به نمادی از غیرت و شرافت جبهه انقلاب اسلامی تبدیل شد.

شاید بسیاری از ما جلوه ای از این مقاومت را در برخورد مهدی تهانیان، با زن خبرنگار فرانسوی دیده باشیم، اما جالب است که بدانیم، یکی از کسانی که با این اسیر ۱۳ ساله و در کمپ اسرای اطفال بود، یک آزاده سرافراز میبدی می باشد که او نیز در ۱۳ سالگی اسیر بعثی ها شد و حدود ۸ سال بعد و در ۲۱ سالگی به ایران بازگشت.

گفتگوی میبدما با این آزاده سرافراز میبدی را در ادامه می خوانید:

لطفا خودتان را معرفی کنید؟

مجید دهقانی فیروزآبادی متولد ۱۳۴۸ هستم.

موضوع جبهه رفتن شما از کجا شروع شد؟

قبل از ۱۳ سالگی بود که به بسیج می رفتم تا به جبهه اعزامم کنند، اما به خاطر سن پایین اجازه نمی دادند، با آوردن شهدای فتح المبین جو خاصی ایجاد شد، که باعث شد یک بار مخفیانه زیر صندلی مخفی شدم و تا عقدا هم رفتم که فهمیدند و پیاده ام کردند، بار بعد هم در زمان عملیات مسلم بن عقیل توانستم مخفیانه تا اصفهان برم که باز هم مرا برگرداندند، یک دوره هم آموزش دیدیم که باز هم نگذاشتند. بارها جلوی عکس شهدا می نشستم و گریه می کردم که چرا مرا به جبهه راه نمی دهند.

در آن مقطع زمانی کسی همراه شما بود؟

بله، اکیپی ده نفره بودیم که از جمله حاج آقا کریم بیکی که طلبگی می خواند و برخی از بچه ها هم بزرگتر بودند و به خاطر احساس تکلیف جوی عالی و عرفانی شروع شده بود که ما را به همراه خود می کشید.

و در چه زمانی موفق به رفتن شدید؟

بالاخره قبل از عملیات محرم توانستم مخفیانه و زیر صندلی خودم را به اهواز برسانم و خوشبختانه دو ماه در منطقه اموزش هم دیدم و برای عملیات محرم آماده شدیم که باید برای آزادی موسیان و دهلران می رفتیم؛ عملیات را شرکت کردم و ۱۷ روز طول این عملیات سخت را پشت سر گذاشتم و آنجا معجزات الهی را به چشم خودم دیدم.

منظورتان از معجزات الهی چیست؟

این بود که عراق متوجه شده بود که این عملیات در شرایط ویژه اجرا خواهد شد و مطمئن بودند در روز عاشورا این اتفاق می افتد. بچه ها همه در جایی رودخانه مانند مستقر شدند در حالی که عراقی ها منتظر ما بودند. استقرار داشتیم که بارندگی و سیل در کانال موجب به هم ریختن مواضع ما شد و آنقدر ناگهانی بود که حتی در این کانال شهید هم دادیم. عملیات کمی به تعویق افتاد و عراقی ها نیز حس کردند با این وضعیت به هیچ وجه امکان عملیات را نداریم، در حالی که دوباره و با قاطعیتی که در فرماندهان بود به خط زدیم و عراقی ها را حسابی غافلگیر کردیم.

جالب این که بعد از اسارت گرفتن عراقی ها، دوستان اصرار کردند که شعار مرگ بر صدام را فریاد بزنم که با انجام این کار موجبات خنده حتی عراقی ها فراهم شد و اشاره می کردند که با چه کسانی در حال جنگیم و اسیر چه کسانی شدیم(خنده)

و بعد از عملیات محرم؟

برای استراحت به میبد برگشتیم که باز دلم تاب نیاورد و به جبهه رفتم. آموزش ضد هوایی دیدم و در پدافندی دهلران و موسیان مشغول شدم که به مسئولین انجا گفتم می خواهم به مواضع عملیاتی بروم و اینجا نمی توانم بمانم.

همراه با سه تا از بچه های محله خودمان راهی مناطق عملیاتی والفجر مقدماتی شدیم، ۱۸ بهمن ۶۱ مرحله اول عملیات لو رفته بود و مجبور به نفوذ در محوری دیگر شدیم، ۲۱ بهمن وارد عملیات شدیم و به خاطر طول و عمق میدان عملیاتی مجبور شدیم با تانک این مسیر را جلو برویم.

متاسفانه در این عملیات، حزب توده شدیدا به عراق کمک کرد، نزدیکی های العماره با باز شدن جبهه عراقی ها و ورود به محور آنها، به محاصره افتادیم و به اسارت دشمن در آمدیم که البته زمان اسارات با چندین نفر از بچه های هم محله و میبدی همراه بودیم. وقت اسارت یکی از دوستان گفت حداقل ۱۵ سال باید آمادگی ماندن در اسارت را داشته باشیم و دیگری گفت از حالا مسئولیت و سکانس زندگی ما عوض شد و باید از حالا زینب وار رسالت خودمان را بیرون از میدان جنگ انجام دهیم.

لحظه اسارت چه احساسی داشتید؟

با هم بودن زنجیروار دوستان خیلی کمک می کرد و همان زمان دوستان به راحتی می گفتند بچه ها غمتان نباشد، اینها هیچ چیز نیستند و اینها باعث می شد روحیه باخت نداشته باشیم، تحمل شکنجه را در خود ایجاد کرده بودیم ولی اصلا حق توهین به مقدسات و افراد را به انها نمی دادیم و بعثی ها هم می دانستند که به ایرانی نمی شود توهین کرد، حتی انهایی که تحت تاثیر ترس از شکنجه و ترس از فشار دشمن جذب منافقین شده بودند بسیار برایشان بدتر شد و مورد سوء استفاده قرار می گرفتند.

سختی های اسارت را چطور تحمل می کردید؟

خوشبختانه همراهان خوبی در بین ما بودند و خداوند لطفش را شامل حال ما کرده بود که تحمل سختی ها به واسطه وجود دوستان و راهنمایی انها بسیار بیشتر بود. بین ما بچه هایی کوچک بودند که مورد نظر عراقی ها برای استفاده تبلیغاتی بودند که به لطف خدا، بچه هایی بودند که کمک می کردند و قوت قلب ما بودند.

خوشبختانه تمام سختی های مهلک را پشت سر گذاشتیم به لطف خدا، و اسارت با وجود اینکه در یک محیط بسیار بسته و کوچک بود، اما سازماندهی و مدیریت و تقسیم بندی وظایف داشتیم و مسئول فرهنگی، مسئول ورزشی و … داشتیم که روحیه ها را عوض کنیم و این محیط را قابل تحمل کنیم.

در آخر کار نیز سازمان منافقین با ورود به کمپ ها در صدد جذب نیرو بودند، وعده و وعید می دادند و ما را به زندگی راحت فرا می خواندند اما بچه های ما می گفتند جان می دهیم و خودمان را دست شما قرار نمی دهیم. ما آمده ایم که شهید شویم و اینجا وطن فروشی نمی کنیم.

حتی به اشاره حاج اقا ابوترابی ورزش در دستور کار جدی ما بود، با وجود غذای کم و نامناسب و سوءتغذیه این کار را انجام می دادیم تا به قول ایشان برای آینده ایران تن سالمی داشته باشیم.

با حاج اقای ابوترابی همراه بودید؟

خیر، ایشان در چندین کمپ رفت آمد داشت ولی با ما نبود، ایشان رهبری خوبی بر جریان اسرا داشت و سعی می کرد بچه ها بیهوده زیر سختی و فشار بعثی ها قرار نگیرند.

فراموش نمی کنم که وقتی تعداد بسیار معدودی به جریان منافقین پیوسته بودند و در انتظار رفتن به ان سمت بودند، ایشان به بهانه خداحافظی برای آنها سخنرانی کوتاهی کرده بود، ایشان گفته بود عزیزانم اسارت تمام شد و سفره آن جمع شد، خوش به حال کسانی که در این ۸ سال بدون جنایت و خیانت این سختی ها را تحمل کرده اند.

و گفته بود که شما قطره جدا شده از دریای بیکران ایرانید که باید به این دریا بپیوندید، و به خاطر تبلیغات سوء انها جذب دشمن نشوید که خوشبختانه تعداد زیادی از انها برگشتند.

حتی همین منافقین در زمان رحلت امام جرات داخل شدن به کمپ نداشتند و با بلندگو از بیرون ما را به جریان خود فرامی خواندند که بچه ها با سنگ ریزه های کف کمپ از انها پذیرایی کردند و فریاد لبیک یا خامنه ای را سر دادیم.

از خاطرات اسارت کمی برایمان بگویید؟

همه خاطرات ماندگار و زیبا هستند اما از خاطراتم این بود که عراقی ها برای رژه در مقابل صدام، می خواستند آموزشمان دهند و سوءاستفاده کنند. با بچه های اسیر هم وعده شدیم که تا به بحث تبلیغاتی نرسیده همراهی می کنیم. هر روز در یکی دو هفته صبح بیرون می آمدیم تا رژه یاد بگیریم که البته خیلی اذیتشان کردیم و خودشان بعد از این مدت به فرماندهانشان گفتند این گروه آماده رژه هستند و جرات نکرده بودند بگوید که نتوانستیم در این روزها حتی یکی دست انها را راست کنیم(خنده)

فرماندهانشان را دعوت کردند که نظارتی کنند، با آمدن انها رژه که شروع شد حسابی پا خاک کشیدیم و خاک به خوردشان دادیم که فراری شدند، روز بعدش برای تنبیه غلط زدن شروع شد، روز دوم تنبیه، تقابل کردیم که درگیری ایجاد شد.

یکی هم روز تیغ داشتیم، یکی از عراقی ها خیلی اذیت می کرد، و بچه ها بسیار از او ضربه خورده بودند. روزی در هفته تیغ می دادند که ریشها را بتراشیم، یکی از دوستان گفت من امروز این عراقی را به سزای عملش می رسانم، به او رسید و گفت آن هواپیما برای کی هست؟ تا سرش را بالا برد با تیغ به گردنش زد که البته جان سالم به در برد و بین بچه ها مثلا روز ۱۲ اسفند شده بود روز تیغ …

یا ازاده ای داشتیم که شاهد بودم وقتی عراقی ها می خواستند بچه ها را اذیت کنند و آنها را به کارهای خفت بار ترغیب می کردند، ایشان بلند شد و گفت ما خمیر دست شما نیستیم و ما سرباز ایرانیم، و قرار نیست تحت هیچ شرایطی ذلیل شما شویم؛ ایشان را بردند و یک ساعت با کابل زدند و گفتند اعتراف کن که چه کسی به شما خط می دهد که اینگونه مقاومت کنید؟ ایشان مقاومت کرد تا اینکه سروان عراقی، اتو را داغ کرد و باز تهدید کرد و این اسیر باز هم جواب درستی نداد، اتوی داغ کف پای او گذاشتند و به سلول انفرادی انداختند که کسی هم به دادش نرسد، شاید دو سال نمی توانست با این پا درست راه برود، اما نشان داد که غیرت یک ایرانی چیست؟

خاطرات زیادی وجود دارد که نمی توان راحت در چند ساعت گفت ولی روحیه جهادی و انقلابی و داشتن ایمان، موجب شده بود تحمل در آن شرایط بیشتر شود.

زمان اسارت شما چقدر طول کشید؟

به قول دوستان رفت و برگشت ۸ سال شد که ۷ و نیم سال در اسارت و بقیه در جبهه بودیم. از ۱ شهریور ۶۱ وارد جبهه شدم و ۱ شهریور ۶۹ هم از اسارت برگشتم.

آقای مهدی تهانیان که همین هفته گذشته کتاب خاطراتش توسط رهبری مورد عنایت قرار گرفت را آنجا می دیدید؟

بله، آقا مهدی زودتر از ما و در عملیات بیت المقدس و ۸ ماه زودتر از من اسیر شده بود. ما در اردوگاه موصل تقسیم بندی شدیم و اسرای ۱۳ الی ۱۶ ساله را به رمادی انتقال دادند و آقا مهدی را در سال ۶۲ آنجا دیدم.

اردوگاه اطفال مورد نظر عراقی ها بود تا بتوانند سوء استفاده تبلیغاتی خوبی از بچه ها انجام دهند، که خدا رو شکر نقشه هایشان نقش بر آب شد و اسرای کوچک بسیار محکمتر جلویشان در امدند.

۲۳ نفر معروف که به دیدار صدام برده شدند را آنجا دیدید؟

بله، آنها هم در عملیات بیت المقدس اسیر شدند و ما نیز بعدا به انها ملحق شدیم.

از کلاس های اموزشی در اسارت بگویید؟

وقتی سن و سالمان به قول عراقی ها از سنین اطفال بیرون آمده بود، جای ما را عوض می کردند که بسیار این تغییر جا کمک می کرد و با اسرای با استعدادی که زبان خارجی بلد بودند یا با مفسرین قران و نهج البلاغه، هم بند می شدیم و از این بزرگواران استفاده می کردیم.

حتی نخبه های خوبی هم در این شرایط تربیت شدند، مثلا اسیری ۱۵ ساله داشتیم که بعد از ازادی تا وزارت بهداشت نیز رفت، ایشان با آمدن مامورین صلیب سرخ از آنها به زبان انگلیسی درخواست کتاب فرانسوی کرد و جالب اینکه بعد از دو ماه که آنها آمدند با آنها فرانسوی صحبت می کرد که تعجب می کردند از این پیشرفت و پویایی…

شما چطور؟

خالی از لطف برای ما هم نبود، زبان های آلمانی، عربی، انگلیسی و ترکی و فرانسوی را به حد نیازم یاد گرفتم که البته بعد از این سالها شاید کمی فراموشی حاصل شده باشد اما می توان با تمرینی مجدد باز هم یادآوری شود.

بعد از اسارات هم متاسفانه این توان استفاده درستی نشد و مدیریت نشد و هر کسی بعد از اسارت به دنبال کار خود و علاقه خود رفت، بنده هم مسائل ورزشی را پی گرفتم و کلاس رزمی و بدنسازی راه اندازی کردم، که کلاس رزمی به خاطر عدم پشتیبانی درست، تعطیل شد.

ادامه تحصیل دادید؟

انگلیسی را بعد از اسارت پیگیری کردم و در ادبیات محض انگلیسی مدرک گرفتم، البته زیاد استفاده نمی شود و در حدی که گاهی نیازی به ترجمه باشد استفاده می کنم.

در زمان پذیرش قطعنامه ۵۹۸ چه احساسی داشتید؟

بعد از اعلام پذیرش قطعنامه، بچه ها زار زار گریه می کردند، و برایمان خیلی دشوار بود، ما حاضر بودیم سالیان سال در اسارت باشیم ولی ریشه صدام کنده شود، البته صلاحدید امام را همه پذیرفتند، و بچه ها آرام شدند و دو سالی نیز بعد از پذیرش قطعنامه در اسارت بودم و آزاد شدم.

و در زمان آزادی چه حسی داشتید؟

اول شهریور ۶۹ و در ۲۱ سالگی بود که آزاد شدم، دو چیز ذائقه ما را تلخ کرده بود؛ یکی رحلت امام بود که وقتی بر می گردیم امام و کسی که سربازش بودیم در میان ما نیست و یکی پذیرش قطعنامه و صلح بود؛ ولی هر دو را به خاطر مشیت الهی قبول کردیم.

و بعد از آزادی؟

بعد از آزادی دیدم راکد باشم از بین می روم، سالن ورزشی و مجموعه سوارکاری راه انداختم و از رخوت و سستی بیرون آمدم، دانشگاه درس می خواندم، کار اقتصادی می کردم، و ورزش را دنبال می کردم که زندگی را به بهترین نحو ادامه دهم.

حرف و صحبت پایانی شما؟

امروز آن شرایط قدیم وجود ندارد و دگرگونی زیادی اتفاق افتاده و در همه حوزه ها همه چیز تغییر کرده، ولی ما طلبکار مردم نیستیم و اصلا توقع زیادی نداریم، و امیدوارم که بتوانیم به وظیفه خودمان عمل کنیم.

ممنون که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید