تاریخ: ۶:۳۵ :: ۱۳۹۶/۰۳/۱۴
بازخوانی خاطراتی از حجت الاسلام والمسلمین سید اسدالله امامی میبدی از امام خمینی/ توصیه امام خمینی به مردم میبد چه بود؟!

آقا به من گفتند: شما کی هستید؟ گفتم: ‏‎ ‎‏سید اسدالله میبدی. گفت: پس عینکت کجاست؟ بنا کرد خندیدن. سپس گفت که کجا ‏‎ ‎‏هستی و چه کار می‏‏‌‏‏کنی؟ گفتم در میبد هستم.‏

امروز سالروز رحلت بزرگ مردی است که دنیا، انقلاب اسلامی ایران را به نام وی می شناسد.

به گزارش میبدما، امام خمینی، حقیقت همیشه زنده ای است که با رفتن جسم پاکش از میان ما، هیچ گاه فراموش نمی شود و بر وسعت دایره محبوبیت این روح خدا، هر روز و هر روز بیش از پیش در میان مردم جهان افزوده می شود.

میبدما، به مناسبت سالروز رحلت امام روح الله، به بازخوانی بخش کوتاهی از خاطرات شنیدنی و خواندنی حجت الاسلام والمسلمین سید اسدالله امامی میبدی می پردازد. این سید بزرگوار در ده سالی که امام خمینی(ره) به نجف تبعید شدند، از نزدیک از محضر معظم له کسب فیض نمود و حاصل این ارتباط نزدیک با امام(ره) خاطرات زیبایی است که ایشان مدتی پیش، ذیل کتابچه ای غیرسمی، آن را به رشته تحریر درآورده است.

« … {‏پس از پیروزی انقلاب} چند بار به دیدن ایشان رفتم. اوایل وقتی که آقا به قم آمدند به دیدنش رفتم. ‏
‎‏در آن سفر پدرم و اهل علم و امام جمعه میبد را هم با خودم بردم. اوایل انقلاب آقا ‎‏(علی‌اکبر) محتشمی رئیس دفتر بود. به او گفتم: می‏‏‌‏‏خواهم پهلوی امام بروم. گفت: باید ‎‏وقت بگیری. گفتم: چه طور وقت بگیرم؟ گفت: الآن آقایان علمای هند نزد آقای ‏‎ ‎‏خمینی هستند. پس از اتمام جلسه ملاقات آن‌ها، شما داخل بروید.

خلاصه، پس از ‏‎ ‎‏مدتی وارد شدیم ابتدا آقا من را نشناخت چون در نجف عینک می‏‏‌‏‏زدم، بعدها چون ‏‎ ‎‏دیدم به آن احتیاجی ندارم آن را کنار گذاشتم. آقا به من گفتند: شما کی هستید؟ گفتم: ‏‎ ‎‏سید اسدالله میبدی. گفت: پس عینکت کجاست؟ بنا کرد خندیدن. سپس گفت که کجا ‏‎ ‎‏هستی و چه کار می‏‏‌‏‏کنی؟ گفتم در میبد هستم.‏

‏‏یک بار هم در سفری دیگر به قم سه زیلوی میبدی برای آقا بردم. ایشان گفت من ‏‎با زیلو کار ندارم. پتویی بود که روی موکتی انداخته بودند آنجا نشستم و هر کاری ‏‎ ‎‏کردم زیلوها را قبول نکرد. فقط ده هزار تومان سهم امام به ایشان دادم که قبول کرد. ‏‎این را هم گذاشتم داخل جیبش.‏

‏‏یک بار دیگر در ایام نوروز خدمتشان رسیدم. آقا به من گفت: به میبد می‏‏‌‏‏روی؟ گفتم: بله. گفت: یادت نرود وقتی به میبد رسیدی به مردم آنجا بگو فقط به جمهوری اسلامی رأی بدهند. گفتم: چَشم.‏

‏‏یک دفعه هم در جماران خدمتشان رسیدم. گفتم می‏‏‌‏‏خواهم به صورت خصوصی ‏‎خدمت آقا برسم. آقای آشتیانی گفت که شما کی هستی که می‏‏‌‏‏خواهی خصوصی خدمت آقا برسی؟ گفتم: می‏‏‌‏‏روی پیش آقای خمینی و می‏‏‌‏‏گویی سید اسدالله میبدی ‏‎می‏‏‌‏‏خواهد پهلوی شما بیاید. او به داخل رفت و برگشت و به من گفت: آقا فرمودند بیاید. به داخل رفتم، سه ـ چهار نفر بیشتر پیش آقا نبودند. دو دختر و پسر آمده بودند ‏‎که آقا عقدشان را جاری کند. آقای خمینی صیغه ایجاب را جاری کرد و شیخ حسن صانعی، برادر شیخ یوسف، صیغه عقد آن عروس و داماد را جاری کرد. آقا پرسیدند: ‏‎ ‎‏وارد [ثبت] محضر شده؟ جواب دادند: بله. آقا فرمودند: باید پایه‏‏‌‏‏اش محکم باشد.‏

‏‏سال‏‏‌‏‏ها بعد، وقتی آقا رحلت کردند، در چهلم ایشان حدود چهل اتوبوس از میبد راه ‏‎ ‎‏انداختیم و به جماران رفتیم…»‏