مردی که نمی‌خواست دکتر باشد

مصطفی قاسمی پور

  • مصطفی قاسمی پور

نظرم سومین روز آغاز کارم به عنوان مسئول دفتر یزد بود که خبر رسید رئیس جدید میخواهد اولین جلسه ریاستش را با شما بگذارد انهم خصوصی. تصوری که از رییس قبل در ذهن داشتم و آن شانیت خاص تعریف شده و از سویی دیدن رئیس جدید مرا به این سودا انداخت که براستی غایت این دیدار چه خواهد شد؟ شورایی نوپا در زیر زمینی که اطاق جلسات خوانده میشد گرد هم نشستیم جلسه ای بیش از ۴ساعت بدون هیچ گونه پذیرایی. ۳۳ مورد از مهمترین چالش‌های جدی دانشگاه در حوزه‌های مختلف به رییس گفته شد و او فقط آرام می‌نوشت و سری تکان میداد. رئیس تلفنی از منشی اش خواست شربت بیاورند و ما در درون به این امید که شربت در راه هست جان گرفتیم و دقایقی بعد متوجه شدیم منظور شربت اکسپکتورانت زکام جناب رئیس بوده ونه…! این اولین دیدار ما با دکتر میبدی رئیس چند ده ماه اخیر بزد بود.

نمیخواهم از او قدیسه ای بسازم و او را خالی از عیب بدانم نه به هیچ عنوان. میبدی آنقدر املاء نوشته که بتوان در اینهمه فعالیت ایراد هم پیدا کرد ولی آنچه حائز اهمیت هست ظهور و بروز مدیری بود که فارغ از همه اعتبارات پوشالی و شانیت‌های توهمی‌وسط گود آستین بالا زد برای کار و کار و کار. اگر رئیس قبل از او را فقط در کیلومترها آنطرف تر از دانشگاه آن هم با وقت قبلی میشد یافت اینک فردی آمده بود که شماره همراهش را همه داشتند و او در جریان خرابی کولر یک خوابگاه تا کم کاری فلان استاد قرار داشت. تک تک پیامکها را جواب میداد در استقبال ورودی جدیدها والدین را جمع میکرد برایشان از وضعیت دانشگاه میگفت و اطمینان میداد برای همه فرزندان آنها پدری خواهد کرد. گرچه ظرفیت ورودی دانشگاه چندهزار نفر افزایش یافت ولی این میبدی بود که بی وقفه بی خوابی کشید تا خوابگاه و کلاس و استاد این قشر رو به تزاید را فراهم کند. رئیس برخلاف برخی هم قطارانش شهید گمنام را مرده نمیدانست و تمام قد افتخار میزبانی لاله‌های گمنام را یافت. او ناباورانه و معجزه وار سالن امام علی را در جریان ورود امام امت آماده کرد. در خیلی از برنامه‌های تشکل حضوری فعال داشت او بین دانشجویان می‌نشست و از نزدیک احوال آنها را میپرسید و گاه و بیگاه در خلوتش اگر قلغلم میدادی تواضعش را از درد دلها و خاطرات جنگ میگفت.

رئیس به خوبی دردهای مختلف دانشگاه را شناخته بود. از کمبود رنج آور خوابگاه تا عقب افتادگی علمی, از کمبود امکانات ورزشی تا وضع اسف بار خوابگاه خواهران. و او پله پله با سعه صدر مثال زدنی و روحیه برآمده از خوی بسیجیش همه آنها را حل کرد تا جایی که گاها که به دانشگاه میرویم اصلا یادمان میرود نمای قبلی چه بوده!!.

بیشترین ضربه را میبدی از قشر به اصطلاح مذهبی خورد که نه مدیریت عجیب سابق را دیده بودند و نه به این فکر میکردند وزن ضعف‌ها و قوت‌های میبدی چندبه چند است؟ میبدی قبل از اینکه توسط کمیته ۳نفره و یا بسترسازی چندماهه جریان رقیب تخریب شود توسط دوستان جاهلی تخریب شد که به نام نقد, چوب حراج زدند بر الگوی موفقی از کار برای خدا.

نه فشارهای خارج از دانشگاه بر او و نه هیاهوی کاذب درونی دانشگاه او را از اصول راسخش بازداشت. نه آمار تصنعی او را به خود مشغول کرد و نه حجم انبوه کار بر زمین مانده نا امیدش کرد

سالهای اخیر خیلی از دانشجویان خاطرات متنوع و شیرینی از ریاست او دارند. تفاوات میبدی با دیگر روسا را حقیر به خوبی چشیده ام چون حداقل۵۰ دانشگاه کشور را ازنزدیک دیده ام با مسئولین آن هم کلام شده ام و بعد مقایسه کرده ام

حالا میبدی صندلی که نه کفش‌های هیچ گاه واکس نخورده خادمیش را تحویل مدیری دیگر داده. قرار نبوده و نیست میبدی تا ابد رئیس دانشگاه یزد بماند ولی افسوس که اینچنین او را کنار گذاشتند و افسوس بیشتر برای تشکل‌هایی که هنوز هم تفاوت فضای آرام علمی‌تشکیلاتی را با شب‌های پر از تجمع و شب نامه و رقص مختلط دوره رئیس قبل نمی‌دانند. کاش مردی از این جماعت برخیزد و جلسه ای هرچندکوچک در شان ۹۲ ماه از مجاهدت وی انجام دهد.

خیلی وقت است شاید سالهاست دلم میخواست بگویم میبدی را از آن روزی که بجای شربت سن ایچ , اکسکتورانت سفارش داد, تا آن شبی که آژانس سخنران ماشد در ۲بامداد,تا روزی که از فرط گشنگی از یخچالش یه بسته رطب دزدیدم, تا آن سیلی که به گوش فرزندش رضای عزیزش زدیم و بعد فهمیدیم کیست, تا روز یکه ۴ تا ایران چک ۵۰ تومانی از حقوقش داد تا اردوی ما نخوابد, تا آن روزی که بارها در خلوتش درد مندانه از بی انصافیها میگفت تا خیلی تاهای دیگر.. او را عمیقا دوست داشته دارم و خواهم داشت میدانم خیلی‌ها برایم کامنت خصوصی میگذارند و خواهند نوشت پیاز داغش را زیاد کردی, سرت زیر برف است و چه و چه ولی غمی‌نیست. خداحافظ سیدی که موهای شانه نشده ات را نمازخوان‌های نمازخانهمسخره میکردندولی از ولایت پذیریت چیزی نگفتند. خداحافظ سیدی که شب و روز تلاش کردی تا دانشگاه را با دانشگاه مدیریت کنی. خسته نباشی و به خاطر تمام مرارت‌ها و معامله کردن‌هایت با خدایت ممنون.

هنوز آن غروب خاطره انگیز را به خوبی بیاد دارم که با تحویل مسئولیت تشکل مطبوعم به رئیس گفتم آخی راحت شدم و میبدی ژدرانه بر شانه ام زد که سرباز امام زمان هیچ وقت نمیگوید راحت شدم