- خاطرهای از شهید محمد ناصر ناصری (از کتاب سیره شهدای دفاع مقدس/ نشاط و شوخ طبعی)
توی سپاه زیرکوه که بود، میگفت: «این بساط خان و خانبازی باید جمع شود»
یک روز یکی از این خانها را گرفتیم. از آن شاهدوستهای دوآتشه بود که بدجوری دشمن انقلاب بودند. توی چند پارچه آبادی، تسمه از گرده مردم کشیده بودند.
کت بسته بردیمش پیش ناصری. قبلش بچه ها به شوخی و جدی، حسابی ترسانده بودنش. بهش گفته بودند: «کمترین مجازاتت اعدامه!»
شاید برای همین دست و پایش میلرزید. لابد انتظار میکشید ناصری حسابی بگیردش زیر مشت و لگد. وقتی آوردندش، چند لحظه به صورتش خیره شد. رفت جلوش. رنگ به صورت خان نمانده بود. خیلی محکم و جدی از او پرسید: «شما چرا خان شدی؟!»
نتوانستیم خودمان را نگه داریم. قهقههمان رفت هوا! همین برخورد، خان را زیر و رو شد.

ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰