پرخشههایی از زبانفارسی؛ وند پژوهی«پ»
دکتر ابوالفضل امامی میبدی/ دبیر ادبیات فارسی مجتمع شهید باهنر در رم/ ایتالیا
پَرَخشَه هایی از زبان فارسی
در برابر جنگ جهانی واژگان بیگانه، فارسی زیباست! دوستش بداریم.
در وندپژوهی نخست، به «چم» پرداختیم(+). اینک و در بخش دوم، به پیشوند «پـ» اشاره می شود.
«پ» پیشوند واژگونی (برعکس سازی) است؛ اما گونه ویژه ای از واژگون سازی، که نوعی نگاه به اصل معنا در کنار نفی آن وجود دارد؛ به این نمونه ها زیر ریزبین شوید:
۱٫ آلودن، پـ + آلودن = پالودن. پالودن یعنی چیزی را از آلودگی پاک کردن (آلایش، پالایش.
۲٫ رفتن، رو، روا: پـ + روا = پروا (تقوا) پروا یعنی در جایی که کشش به سمت روا شمردن کاری و رفتن به سوی آن است، ضد آن عمل شد (پروا). در اصل پروایم نیست؛ یعنی رفتن را درست نمی دانم نه این که حوصله رفتن ندارم.
۳٫ رفتن، رو، روان، روانه، پـ + روانه = پروانه؛ یعنی کاری که روانه بودن نیست، در عین حال، نوعی ارتباط با رفتن و روانه شدن نیز دارد؛ پروانه، یعنی چرخنده، یعنی نوعی رفتن که نرفتن است و تنها بر گرد خود چرخیدن است. پروانه پنکه و خودرو هم از همین ترکیب است؛ چنان که خود پروانه نیز به سبب گردش بر گِرد نور یا شمع یا گُل، پروانه نامیده اند.
۴٫ رسیدن، برس، رس، رسه، پـ + رسه = پرسه؛ یعنی پویایی به سویی هست، اما رسیدن در آن نیست.
۵٫ رَستن (رها شدن از بند)، رستش، پـ + رستش= پرستش، پرستیدن؛ یعنی خود را در بند نهادن: بندگی). رَستن، رَست، رستار، پـ+ رستار= پرستار؛ یعنی کسی که خود را در بند بیمار می نهد. چقدر زیبا است معنای پرستار! بیمار مثل ارباب است و پرستار مثل نوکر او؛ بی تردید این زایایی استادانه زبانی نمی تواند جز از دینی برآمده باشد که می گوید هر کس پـ رستار بیمار باشد، مانند کسی است که تازه از مادر زاییده شده است؛ یعنی پاک از گناه.
۶٫ لنگیدن، بلنگ، لنگ، پ + لنگ = پلنگ؛ لنگ یعنی کسی که پایش دچار ضعف است و نمی تواند راه برود و پلنگ یعنی حیوانی که پای نیرومند و تیز دارد.
۷٫ است، پـ + است = پَـ اَست، پست: پست یعنی نوعی استن (بودن) که انگار استن نیست؛ زیرا کم ارزش است.
۸٫ آش (در هم و با هم)، پـ + آش= پاش؛ یعنی از هم پاشیده. پاش+ اُفته (بن مضارع افتادن + ه) = پاشفته (پشفته) در زبان فارسی به گویش مرکزی (میبدی و شهرهای استان یزد) به قطره ای از مایع گفته می شود که از آن جدا شود و بیفتد.
پـ + شفته = پشفته؛ هم چنین احتمال دارد که پشفته از پیشوند «پـ» با واژه «شفته» درست شده باشد. شفته یعنی چیز در هم تنیده و هماهنگ (شفته گونه دیگر سفت، و سفته است و چفت هم گونه دیگری از همان شفت بوده است و شیفت انگلیسی هم از چفت و شفت فارسی آمده است. بنابراین احتمال، پشفته یعنی چیزی که از یک مجموعه هماهنگ و به هم پیوسته جدا شده است.
۹٫ آمدن، آی، آیان (قید حالت، یعنی در حالت آمدن)، پـ + ایان= پایان؛ یعنی دیگر حالت آمدنی در کار نیست. آمدن، آی، آینده (دارای حرکت آمدن) پـ + آینده= پاینده؛ یعنی آمدنی در میان نیست، اما نوعی حضور و اثر آمدن، هست. خود واژه پا و پایه و پایین نیز در همنی راستا قابل بررسی است.
۱۰٫ چیز، پـ + چیز = پچیز (پشیز) پشیز یعنی چیزی که چیز هست، اما ارزش چیزی ندارد؛ خیلی کم ارزش؛ شبیه است و پست.
۱۱٫ ستاندن، بستان، ستان، پـ + ستان = پستان؛ یعنی چیزی که ضد ستاننده است، یعنی دهنده شیر است.
۱۲٫ رَخشیدن، رخشان، رخش، رخشه، پـ + رخشه= پَرَخشه: رخشیدنی که آن قدر کوتاه است که انگار رخشیدن نیست و زود تمام می شود: پرخشه، در گویش میبدی و یزدی یعنی پشفته ای که همراه با رخشندگی است و از چیزی جدا می شود و خیلی زود خاموش می شود.
۱۳٫ آرَه و آرِه به معنای درست است؛ مثلا «آره کار» (آرِکه) یعنی کاری که درست است؛ پـ + آره = پاره؛ یعنی چیزی که شأن آن درست بود است اما پاره است. پارسال یعنی سالی که تار و پود آن از هم گسیخته و از بین رفته است.
۱۴٫ گاه (وقت، بی گاه: بی وقت، شام)، پـ + گاه = پگاه؛ یعنی گاه نیست، اما ناگاه هم نیست؛ یعنی پیش از گاه است؛ سپیده دم.
امام خامنه ای، نوروز ۹۸ در حرم مطهر رضوی در مورد تغییر فرهنگ و ادبیات غنی کشورمان فرمودند: «کسانی که افکار، سبک زندگی، روشهای غربی و لغات غربی را به طور پیوسته در داخل تزریق میکنند، در ادبیات و افکار و دانشگاه ها و مدارس ما، اینها همین تقیزادههای جدید هستند.»
ادامه دارد …

احسنت خیلی جالب بود
واقعا ریشه یابی کلمات فارسی مارو به تصورات قشنگی درمورد زبان فارسی میرساند