نام حوزه علمیه میبد با نام حجت الاسلام و المسلمین سید اسدالله امامی میبدی گره خورده است؛ چه اینکه او از پیشگامان تاسیس این نهاد دینی در شهرستان میبد محسوب می شود. این اقدام وی در زمانی صورت گرفت که میبد دهستانی بیش نبود و خفقان شاهنشاهی نیز در سراسر کشور حکمفرما بود. او در زمان تبعید امام خمینی(ره) به نجف اشرف توفیق همراهی با آن عزیز سفر کرده را نیز یافت؛ به گونه ای که امام خمینی(ره) به وی اجازه نامه وجوهات شرعی نیز ارائه نمود. برای تکمیل تاریخ شفاهی میبد، صبح یکی از روزهای شهریور ۹۱ به محضر این روحانی بزرگوار در منزل مسکونی وی رسیدیم. البته کسالت و بیماری ایشان را زمین گیر نموده بود اما با این وجود مطالب شنیدنی برای مخاطبان داشتند که آن را تقدیم حضور شما مخاطبان ارجمند می نماییم.
مصاحبه کنندگان: سید مصطفی میرمحمدی/ بهنام دهقانی
* برای شروع اگر مقدمه ای دارید بفرمایید:
آن طور که بزرگان برای ما گفتند بنای میبد متعلق به سالها پیش از اسلام بوده است، مخصوصآ این عمارت نارین قلعه.
کلمه ی «میبد» از دوکلمه مرکب شده: «می» و «بد». بد یعنی صاحب مثل سپه بد، ارتش بد و … مثل این که اینجا محله آبادی بوده و اینجا شراب درست می شده است و آن کسی که از اول اینجا بوده، می بد یعنی صاحب می بوده است. البته آن زمان اینجا همه زردشتی بوده اند.
آن طور که نقل شده این مسجد جمعه میبد، اول آتشکده بوده و پس از ورود اسلام به این منطقه مردم، اول کاری که کردند آن بود که این آتش کده را به مسجد تبدیل کردند. این مسجد جمعه حدود چهار هزار متراست و اولین مسجدی است که در میبد ایجاد شده است.
در حدود نهصد سال پیش در میبد در قسمتی از شمس آباد که الان معروف است به نقاره خانه (نزدیک شهرداری) «ابوالفضل رشیدالدین میبدی» صاحب تفسیر مشهور کشف الاسرار و عده الابرار دفن شده است. کتاب ایشان شامل سه بخش است: بخش اول تفسیر، بخش دوم حدیث و بخش سوم عرفان. اگر فردی می خواهد بداند نهصد سال پیش نویسندگان و اهل علم چطور می نوشتند و انشای اینها چطور بوده به این تفسیر رجوع کند. مذهب او سنی شافعی بوده است. اساسا تا زمان صفویه، کشور ایران غیر از سبزوار و قم سنی شافعی بودند. در زمان صفویه که همه ایران شیعه شدند شدند، میبدی ها هم شیعه شدند تا حالا.
اما راجع به صدسال اخیر، طوری که ماشنیدیم در نزدیکی مسجد جمعه، مدرسه علمیه ای بوده تقریبا حدود دو هزار متر و مدارک خطی مرتبط با آن با مهر علمای قدیم الان در مدرسه علمیه جنب پارک فلسطین موجود است. در زمان رضا خان این مدرسه را به سه شماره تقسیم کردند. یک شماره اش را زدند به نام «حاج آقا حسن غیره»، یک شماره را زدند به نام «نائب عبدالله (خان بشنیغان)» و یک شماره کوچکترش را زدند به نام مدرسه علمیه که در ثبت موجود بود و ما پی گیری کردیم. .
زمان حاج شیخ عبد الکریم و زمان آیت الله بروجردی که دوباره مردم به روحانیت رو آوردند، خود بنده به کمک آیت الله اعرافی بزرگ، یک خانه ای کنار مسجد جمعه میبد اجاره کردیم تا یک سال چند نفری هم شاگرد داشتیم . بعد از یک سال هنوز خیابان امام خمینی ساخته نشده بود. یک باغ بزرگ خریدیم و در این باغ مدرسه علمیه ساختیم. بعد که خیابان ساخته شد قسمتی از مدرسه افتاد توی خیابان و آن قسمت باقی مانده اش هم دیگر به درد نمی خورد. به همین خاطر دوباره قسمتی از باغ های طرف غربش را خریدیم و بنای فعلی مدرسه علمیه به همراه یک مسجد را در آن احداث کردیم.
در سال ۱۳۵۳ که از نجف از خدمت امام خمینی(ره) برگشتم شروع کردم به ساخت این مدرسه. امام خمینی(ره) اصرار داشت که اگر می¬خواهید مدرسه بسازید حتما باید مسجد کنارش باشد. من وقتی دلیلش را پرسیدم ایشان فرمودند مسجد که باشد حکومت طاغوت نزدیکش نمی آید اما اگر مدرسه ی تنها باشد آن را از شما می¬گیرند. بنابراین مسجدی که الان در کنار مدرسه علمیه هست را به دستور امام خمینی ساختیم. ایشان در سال ۱۳۵۳، ۶۵۰۰ تومان به من داد که خرج مسجد کنم.
بعد از انقلاب هم امام خمینی مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد ابراهیم اعرافی را امام جمعه کرد و امام جمعه بود تا وقتی که زنده بودند. بعد از فوت ایشان هم رهبر عالیقدر، آیت الله حاج شیخ علیرضا اعرافی را به امامت جمعه میبد منصوب کردند.
شما متولد چه سالی هستید؟
من متولد سوم خرداد ۱۳۱۵ هستم.
در دوره کودکی شما چه کسانی در میبد روحانی بودند؟
آسید مهدی امام، پدر سید محمود امام میراب کسنویه، پیش نماز مسجد جمعه بود و حاج سید حسین احمدی، بشنیغان نماز می خواند. ماه های رمضان حاج سید محمد رضا میبدی هم می آمد و در مسجد جمعه منبر می رفت. همین قدر به شما بگویم رضا خان کاری کرده بود که در یزد فقط آقای خاتم یزدی و حاج سید جواد حیدری در کسوت روحانیت باقی ماندند. در زمان رضا شاه بیشتر روحانیون در ادارات مشغول شده بودند. طوری تبلیغ کرده بودند که دین اسلام تمام شد. آقای خمینی در نجف می فرمود: زمان رضا خان ما روزها جرأت نمی کردیم در قم بمانیم ، روزها می رفتیم در باغ های اطراف قم درس می خواندیم و شب ها می آمدیم مدرسه چون اگر روز در قم بودیم ما را اذیت می کردند.
تا قبل از سال ۵۳ در میبد مدرسه علمیه نبوده؟
نه. میبدی ها برای طلبگی یا می رفتند یزد، یا اردکان. بیشتر میرفتند یزد. در یزد آن زمان آقای مناقب، شهید صدوقی و سیدی به نام آقای علاقه بند تدریس می کردند. همچنین سیدی بود به نام آقای کازرونی که در مصلی یزد تدریس می کرد و حاج سید علیرضای مدرسی -که در سال ۵۵ فوت کرد- هم در مصلی تدریس می کرد. آقای سید هاشم نجفی هم تدریس می کرد. در اردکان هم یادم هست پیش از آیت الله خاتمی، عالمی به نام حاجی ملا محمد اردکانی که رئیس حوزه علمیه آنجا بود تدریس داشت و بعد از او آیت الله خاتمی رئیس حوزه علمیه اردکان شد.
اساتید حوزه علمیه میبد چه کسانی بودند؟
آقای هدایی، من، آقای روحانی، شیخ جلیل احمدخانی، شیخ یحیی وحیدی و شیخ کمال فقیهی که چند سال است فوت شده است. او نوه آشیخ مهدی بیده ای بود. آقای نبی پور هم کمابیش بودند.
طلبه های شاخصی که در سالهای ۵۳ تا ۵۷ در میبد در حوزه علمیه میبد درس می خواندند را به خاطر دارید؟
بله آقای زکریای اخلاقی، احمد زارع زاده، سید موسوی داماد آقای روحانی، شیخ حسینعلی اهل علویه که حالا در اطراف قم ساکن است. اینها بعد از اینجا باید می رفتند قم.
درباره حوزه علمیه قدیم میبد، نکته خاص دیگری مد نظر دارید؟
در ثبت، سند اینجا به نام آقای اعرافی است و نوشته سید اسدالله و سید عباس امامی مسجدی به عنوان ناظر. ولی زحمتش را بنده می کشیدم. ایشان هم کمک می کردند منتهی دوندگی اش با من بود.
زمینی که الان شده حوزه علمیه جدید چطور؟
اینجا قبل از انقلاب گچ و سیمان می فروختند. این زمین موقوفه سید قنبر است و اعیانی اش را هم اقای سید علی میرمحمدی به عنوان سهم امام واگذار کرده است.
شما دیداری با آیت الله شیخ عبدالکریم حائری داشتید؟
نه من با آشیخ عبدالکریم دیداری نداشتم ولی با شاگردان ایشان دیدار داشتم. البته یکبار در مسجد اعظم قم به همراه آقای هدایی خدمت پسر ایشان – آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری- رفتیم. یک دفعه هم با مرحوم آیت الله اعرافی رفتیم منزلشان در قم. با آقای فکور که شاگرد ایشان بودند هم دوست و آشنا بودم.
من از سال ۴۰ تا ۵۳، به مدت سیزده سال در نجف بودم. از این ۱۳ سال تقریبا ده سال با امام همراه بودم و هر روز ظهر و شب نمازم را پشت سر امام می خواندم؛ اتفاقا خانه ما نزدیک خانه امام بود. ایشان وقتی مسجد می رفت تنها بود و کسی همراهشان نبود. یک روز ظهر من داشتم پشت سر ایشان راه می رفتم ایشان گفتند آقا شما آن طرف کوچه راه بروید و من این طرف، من نمی خواهم کسی پشت سرم راه برود، دوشادوش من باید راه بروید، نمی خواهم کسی پشت سرم راه برود. ایشان یک خادمی داشت. روزی ربع کیلو گوشت برای خانه آقا می گرفت یعنی گوشت خانه ایشان با گوشت خانه ما یک اندازه بود، در فصل هندوانه هم روزی یک هندوانه می خریدند یا هر میوه دیگر. هیچ وقت خادم ایشان میوه یا گوشت برای دو روز خرید نمی کرد. این چیزی است که من به چشم خود دیدم.
در مدتی که شما در نجف تحصیل می کردید و امام هم در همان زمان آنجا تبعید بودند، اجازه تحصیل وجوهات از امام خمینی(ره) داشتید؟
بله ۴۴ سال پیش، سال ۱۳۸۹ قمری، به خط خود امام، که درنجف نوشتند. که کپی اش موجود است.
به جز شما چه کسانی در میبد این اجازه نامه مبارک را داشتند؟
کسانی که من خبر دارم آقای اعرافی و آشیخ احمد وحیدی مهرجردی بود.
در نجف میبدی های دیگری هم بودند؟
آقای سید هدایت جلال زاده که ایشان خیلی علاقه مند به امام خمینی(ره) بودند. خیلی آدم محکمی بود و الان هم محکم هستند. ظاهر و باطنشان یکی است. هرچی توی دلش است رو در رو می گویند. پشت سر چیزی نمی گویند. شیخ احمد وحیدی هم بود. دکتر رضا و دکتر صادق دو فرزند ایشان متولد نجف هستند. پسری به نام جواد هم داشتند که شهید شد.
آیا محدودیتی از طرف رژیم شاه برای شما ایجاد می شد؟
من از نجف که آمدم سه بار مرا ساواک دستگیر کرد، که شما مرجع تقلیدتان کی هست؟ گفتم مرجع تقلیدم آقای حکیم است. البته بعدا آقای حکیم که فوت شد، من شدم مقلد امام خمینی(ره) ولی نگفتم. آن زمان آقای خویی زنده بودند و وقتی مجددا ساواک از مرجع تقلیدم می پرسید می گفتم مرجعم آقای خویی است. یکبار وقتی می آمدم گمرک تمام کتاب ها را وارسی کردند تا رساله امام خمینی(ره) را پیدا کنند ولی من نیاورده بودم و در عوض رساله ی آقای خویی، آقای حکیم و آقای شاهرودی را آورده بودم. از آن جا پیغام داده بودند به ساواک یزد که سید اسدالله میبدی آمد میبد. در سال ۵۴، فردی از طرف ژندارمری میبد یک روز آمد و گفت که ساواک یزد با تو کار دارد. من هم بلد نبودم و رفتم استانداری. وارد یک اتاق از استانداری که شعبه ساواک آنجا بود شدم. فردی که آنجا بود گفت شما سید اسد الله بفرویی هستید؟ گفتم نه! من سید اسدالله میبدی هستم. سید اسدالله بفرویی دکان نانوایی داشت. اسم ها قاطی شده بود. آن مرد گفت: درباره سید اسد الله بفرویی گفته اند باید از بفروئیه بیرون برود ولی برای شما چیزی نگفته اند. من برگشتم میبد. دوباره سه چهار روز بعد به فرماندار اردکان نوشتند که سید اسدالله را با سرباز به ساواک یزد منتقل کنید. سرباز آمد و در خیابان به من گفت که باید برویم فرمانداری اردکان. آن سرباز همراه من در خیابان راه می رفت. گفتم من خلافی نکردم که اینطوری کنار من راه می روی. بیا تاکسی بگیریم و برویم اردکان. آنروز میبد حومه اردکان بود بخشداری هم نداشت، هنوز دهستان بود. (در جریان انقلاب آقای اعرافی و من خیلی زحمت کشیدیم و سه بار رفتیم وزارت کشور تا میبد تبدیل به بخش شد.) رفتیم اردکان. فرماندار اردکان یک آدم ترک بود. گفت شما باید همین الساعه بروید ساواک یزد. گفتم: همین چند روز پیش رفته ام. گفت: کجا رفتی؟ گفتم رفتم استانداری. گفت: آنجا نیست بلکه کنار باغ ملی است. آدرس داد و گفت خودت میروی یا سرباز همراهت کنم. گفتم خودم میروم. به محل مورد نظر رفتم و در زدم و در را که باز کردند من رفتم داخل و یک ساعتی در یک اتاقی خالی که فقط یک میز و صندلی در آن بود مرا معطل کردند. بعد آمدند و پرسیدند که شما دارید توی میبد چکار می کنید؟ گفتم: ما داریم مسجد می سازیم. نگفتم مدرسه علمیه. گفت: خب اشکال ندارد. شما هر وقتی خواستید از میبد بیرون بروید باید به ما اطلاع بدهی. گفتم اگر خواستم بروم مشهد هم باید اجازه بگیرم؟ گفت بله . یکبار که می خواستم بروم مشهد رفتم و گفتم می خواهم بروم مشهد. گفت برو. گفتم از آنجا می خواهم بروم گرگان. اقوام ما آنجا هستند. گفت برو. بعد دوباره می خواستم جایی بروم. یک آشیخ غلام حسین اسلامی شورکی بود گفت آسید اسدالله این کارهایی که سر تو آوردند سر من هم آوردند، من بیست بار رفتم جایی و خبرشان نکردم. مگر کی هستند هر کار میخواهی بکن. من هم دیگر از آنها اجازه نگرفتم.
از دوران انقلاب و راهپیمایی های مردم خاطره ای دارید؟
بله! آقای اعرافی هر وقت نماز جمعه می خواند یک شمشیر هم برمی داشت و به عنوان سلاح به آن تکیه می کرد و هر هفته نماز را در یکی از محلات میبد اقامه می کرد. گاهی بیده، گاهی خانقاه و گاهی مهرجرد. هرجا می رفت ما همراهش بودیم و صف اول هم روحانیت میبد بود. آقای هدایی، من، آشیخ مهدی روحانی، آقای نبی پور و…
از شهید صدوقی خاطره ای دارید؟
جالب است بدانید که من متولی حظیره هم هستم. ایشان پیش نماز حظیره بود پدر من هم متولی حظیره بود و مرا وقتی طلبه هم نبودم به مجالس ایشان می برد. آقای صدوقی یکی از خصوصیاتش این بود که واقعا ظاهر وباطنش یکی بود. اگر دعوا می کرد و هرچه می گفت از سر دلسوزی بود. آقای صدوقی با آیت الله فکور احمد آبادی در قم هم مباحثه بودند و هردو شاگرد آیت الله شیخ عبدالکریم حائری. بعد از آشیخ عبدالکریم، آیت الله صدوقی می رود در دستگاه آیت الله صدر پدر آقا موسی صدر. و بعد از پدر آقا موسی صدر می روند در دستگاه آیت الله بروجردی و مقسم شهریه ایشان بودند. آیت الله صدوقی حافظه عجیبی داشتند، یک الفیه ای هست در علم نحو که هزار شعر دارد ایشان سیزده سالشان که بوده این هزار شعر را از اول تا آخر از حفظ می خواند و دوباره وارونه آن را از آخر می خوانده تا اول. که کرارا من از بزرگان این را شنیده ام. ایشان مورد اعتماد آقای بروجردی بوده و آیت الله بروجردی ایشان را می فرستند یزد و می توانم بگویم که ایشان در یزد یا نظیر نداشت یا کم نظیر بود. خدا می داند که ایشان چقدر برای انقلاب زحمت کشید. دو سه تا طلاب اصفهان، پیش از انقلاب آمده بودند میبد و گفتند کاش ما در اصفهان مثل صدوقی شما داشتیم. آن شبی که خرمشهر فتح شد ایشان در قرارگاه با آقای مشکینی و آقا سید اسدالله مدنی بودند.
در مورد مواجهه شخصی خودتان با ایشان خاطره ای دارید؟
من خیلی مورد اعتماد ایشان بودم ودر زمان طاغوت اگر کسی در میبد به من نگاه چپ می کرد فورا از یزد پیغام می داد که سید اسد الله مورد اعتماد من است حواست را جمع کن. چون در زمان طاغوت کدخدا ها اذیت می کردند. بعضی از مردم هم اذیت می کردند. مثلا ۵۰ سال پیش می رفتیم بالای منبر حدیث ربا می خواندیم می رفتند به آقای صدوقی شکایت می کردند که سید اسد الله بالای منبر فحش می دهد! می رفتیم پیش آقای صدوقی می گفت چه چیزی گفتی که مردم می گویند فحش می دهی؟! می گفتم بالای منبر حدیث ربا را خوانده ام و گفتم هر کس یک درهم ربا بگیرد مثل این است که هفتاد بار با مادر خود زنا کرده باشد. ایشان می گفت باز هم بگو این که حرف امام صادق علیه السلام است. خیلی ایشان هوادار من بود. در احداث مدرسه علمیه میبد ایشان هم سهم دارد. چون در میبد نمی گذاشتند ما مدرسه علمیه درست کنیم می گفتند میبد دبستان ندارد دبیرستان ندارد مدرسه علمیه لازم ندارد. چه از عوام چه از خواص همه می گفتند مدرسه لازم نیست. ایشان آمد میبد، هنوز دیوار مدرسه یک متر بود و روی دیوار نشست و گفت میبد مدرسه لازم دارد. دیگر کسی چیزی نگفت. هوادار طلبه ها و روحانیت بود.
در مورد احترام به روحانیت به نظر شما قبل از سال ۴۲ و یا قبل از انقلاب بیشتر مردم به روحانیت احترام می گذاشتند یا زمان حال؟
در نجف، وقتی طلبه ها می خواستند بروند کربلا امام خمینی(ره) طلبه ها را نصیحت می کردند. خوب توجه کنید می فرموند من در زمان جوانی وقتی در خمین بودم تابستان ها برای مطالعه می رفتم محلات چون هوای آنجا بهتر از خمین بود. امام(ره) می فرمود دیدم مردم آنجا خیلی خوب هستند و رابطه خوبی هم با روحانیت دارند، گفتم باید تحقیق کنم ببینم چرا اینجا این طور است؟ تحقیق کردم دیدم روحانی¬های آنجا خیلی خوب هستند، هرجا روحانی های خوبی داشته باشد مردمش هم خوب هستند و هر جا روحانی هایش را شیطان گول بزند مردمش هم بی تقوا می شوند.
درباره مرحوم آیت الله اعرافی خاطرات و نکاتی که دارید را بفرمایید
بنده در تمام عمرم در سخاوت هیچ عالمی مثل آیت الله آشیخ محمد ابراهیم اعرافی ندیدم. همین طور در مهمانداری و شجاعت. باغی داشتند کنار خانه شان دو قفیز بود. در این باغشان درختهای انار بود و میوه هایی مثل خیار را هم می کاشتند. میوه این باغ همه اش برای طلبه ها بود. مرحوم اعرافی این باغ را فروخت و رفت مکه و مقداری از پولش را هم به طلبه ها داد. همیشه می گفت: «باید جلو بفرستم چون قرآن می گوید: ماقدمت یداه». ضمنا ایشان علاقه زیادی هم به امام خمینی(ره) داشت.
بعد از انقلاب وقتی امام خمینی(ره) تازه آمده بودند قم چون من ده سال خدمت آقا بودم اطرافیان ایشان مرا می شناختند. یکبار آسید عباس مسجدی و پدرخودم سید مرتضی و آقای شیخ رضا سعیدی پناه اردکانی و آقای اعرافی را برداشتیم و رفتیم قم خدمت امام خمینی(ره) و چند تا زیلوی میبدی هم بردیم خدمت ایشان. آقا زیلو را قبول نکردند، گفتند من همین موکت و پتو برایم کافیست زیلو را بردارید و به هرکس می خواهید بدهید من زیلو نمی خواهم. دوبار هم جماران خدمتشان رفتم.
مرحوم آیت الله اعرافی پیش از انقلاب اصلا دولت شاه و طاغوت را قبول نداشت. دادگاه را قبول نداشت، ثبت را قبول نداشت و می گفت هرچه اسلام گفته. کارهای مردم که دادگاه مثلا ۱۰- ۱۲ سال حل نمی کرد ایشان می گفت دروغ نگویید و ۵ دقیقه ای حلشان می کرد. هر کس هم میرفت به خانه اش و دعوا و نزاع داشت، صلح شان می داد بعد هم جیبشان را پر از پسته و گز اصفهان می کرد و می فرستادشان بروند.
هر کس در شهیدیه عروسی داشت یک کله قند می فرستاد برای عروس یک کله قند برای داماد. شعارشان این بود که پسر ها باید زود داماد و دخترها باید زود عروس شوند. ندیدم عالمی که اینقدر دست و دلباز باشد.
یادم هست من تقریبا ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم و هنوز طلبه نشده بودم و دبیرستان می رفتم، در امیر آباد بهایی ها زیاد بودند. بهایی ها یکبار رفته بودند و پسر آشیخ محمد سبزواری -پسر آخوند یخدان- را زده بودند. آقای اعرافی جمعیت بزرگی را از شهیدیه برداشت و رفت تمام آنها را از میبد بیرون کرد و گفت شما تا حالا کاری با آخوند و پسر آخوند نداشتید، حالا که شروع کردید دیگر جایتان اینجا نیست. بعد هم رفت اردکان می خواست بهایی های اردکان را هم بیرون کند.
شما با امام خامنه ای هم دیدار داشته اید؟
بله آن زمان که ایشان رئیس جمهور بودند دیدار داشتیم. آقای ناصری و شهید صدوقی سال ۶۱ با اصرار گفتند شما باید بشوید رئیس کاروان حج (که کاش نشده بودیم چون هم حاجی ها زیاد اذیت کردند و حرف گوش نمی کردند و هم بعد از آن مریض شدم). آن زمان امام خمینی(ره)برای روحانی های کاروان، سخنرانی می کردند. وقتی رفتیم تهران، آقای مهدوی کنی پیش نمازمان بود. آقای فلسفی هم گاهی می آمد سخنرانی می کرد. سه روز در تهران بودیم و گفتند آقای خمینی کسالت دارند و نمی توانند برای شما سخنرانی کنند بروید پیش آقای خامنه ای رفتیم پیش ایشان، هفتصد نفر روحانی بودیم ایشان سخنرانی کردند. ایشان یزد که آمدند نماینده شان را فرستادند منزل ما. ایشان فرمودند بروید دیدار روحانی هایی که نمی توانند از منزل بیرون بروند.
نکته خاص دیگری هست که حس کنید لازم است مردم بدانند؟
نه! چون من چند سال است از خانه بیرون نمی روم و حالم مساعد نیست. اما آنچه لازم می دانم بگویم این است که خدا در قرآن فرموده «انما یعمر مساجدالله من یومن بالله…» پس از انقلاب به این مسجد جمعه آن طور که باید برسند نرسیدند. چهار هزار متر مسجد اینجا افتاده. من اگر می توانستم خودم هرجا لازم بود می رفتم. مسجدی با این مساحت و طوری که همه طرفش خیابان است، حیف نیست اینجا افتاده؟! میراث فرهنگی نمی رسد! به رباط شاه عباسی بیشتر می رسند! حیف نیست اینقدر که خدا سفارش مسجد کرده؟!


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰